حضرت فاطمه (سلام الله علیها) به هنگام شهادت، به اسماء فرمود:
در زمان فوت پدرم جبرئیل کافور بهشتى آورد. پدرم آن را سه قسمت کرد. یک قسمت براى خودش، یک قسمت براى على و یک قسمت هم براى‏ من. آنگاه به اسماء فرمود: باقیمانده حنوط پدرم را که در فلان موضع است بیاور و نزد سرم بگذار.

اسماء می ‏گوید: وقتى من امر آن بانو را اجرا نمودم لباس خود را روى خویشتن کشید و به من فرمود: پس از چند لحظه مرا صدا بزن، اگر جواب تو را گفتم که هیچ و الّا بدان که نزد پدر بزرگوارم رفته‏ ام. اسماء بعد از چند لحظه‏ اى آن بانوى مظلومه را صدا زد، ولى جوابى نشنید، دوباره صدا زد: اى‏ دختر محمّد مصطفى، اى دختر بهترین کسى که مادرش وى را حمل کرد، اى دختر بهترین کسى که بر روى سنگریزه‏ ها پا نهاد، اى دختر آن کسى که مقامش به قاب قوسین اوادنى رسید! اما جوابى نگرفت.
وقتى اسماء لباس آن حضرت را از روى بدنش برداشت دید از دنیا رفته است. اسماء بدن آن بانو را حرکت می ‏داد و می گفت: اى فاطمه! زمانى که نزد پدر بزرگوارت رفتى سلام اسماء بنت عمیس را به آن حضرت برسان.
در همان حینى که اسماء این سخن را می ‏گفت حسنین علیهماالسّلام از راه رسیدند و گفتند: اسماء! مادر ما در چنین ساعتى به خواب نمی‏ رفت؟
گفت: مادر شما خواب نرفته، بلکه از دنیا رفته است.
*امام حسن(علیه السلام) روى بدن مادر افتاد و پیکر مقدّس او را حرکت مى‏ داد و مى‏ فرمود: مادر جان! قبل از این که روح از بدن من مفارقت کند با من تکلم کن!
*آن گاه امام حسین(علیه السلام) آمد و پاهاى مبارک مادر را حرکت می ‏داد و می ‏بوسید و می فرمود: مادر جان! من فرزند تو حسینم. قبل از اینکه هلاک شوم و بمیرم با من صحبت کن!
اسماء به ایشان گفت: اى فرزندان پیامبر نزد پدرتان على بروید و آن حضرت را از فوت مادرتان آگاه نمایید. حسنین علیهماالسّلام از خانه خارج و به سوى مسجد روانه شدند، هنگامى که نزدیک مسجد رسیدند صدا به گریه بلند کردند. گروهى از صحابه به حضور ایشان آمدند و گفتند: براى چه گریانید؟! خدا چشم شما را نگریاند! شاید نظر شما به جاى جدّتان رسول خدا افتاد و از کثرت علاقه‏ اى که به او دارید گریان شدید؟ فرمودند: نه، مادر ما از دنیا رحلت کرده است. حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام پس از شنیدن این خبر جانگداز با صورت به زمین درافتاد و فرمود: اى دختر حضرت محمّد! من غم و اندوه خود را بعد از تو به که بگویم؟ من درد دل هاى خود را براى تو می‏ گفتم، اکنون براى چه کسى درد دل کنم؟
شعر نوشت :
حرفی بزن و گرنه که دق می کند حسن          حرفی بزن ببین حسنم، جان به سر شده
خیلی دلت برای حسین شور می زند          « جانم حسین » های تو غرق شرر شده
************************
پی نوشت ها :
* فَوَقَعَ عَلَیْهَا الْحَسَنُ یُقَبِّلُهَا مَرَّهً وَ یَقُولُ یَاأُمَّاهْ_کَلِّمِینِی قَبْلَ أَنْ تُفَارِقَ رُوحِی بَدَنِی قَالَتْ وَ أَقْبَلَ الْحُسَیْنُ یُقَبِّلُ رِجْلَهَا وَ یَقُولُ یَا أُمَّاهْ أَنَا ابْنُکِ الْحُسَیْنُ کَلِّمِینِی قَبْلَ أَنْ یَتَصَدَّعَ قَلْبِی فَأَمُوت
َ”زینب از خیمه تا گودال…
“علی از مسجد تا خانه
(متن مستند مقتل)
بحار الأنوار،علامه مجلسی، ج‏43، ص 186-187