حسینیه مشرق –    رجز نوعی شعر هست که سلحشوران و پهلوانان در شروع دوئل می قرائت کردند و اغراض متعدّدی از بیان آن داشتند. در روز عاشورا نیز یاران حضرت سیّدالشهداء(ع) و خود آن بزرگوار با رجزهایی به دوئل پرداخته اند که در کتب مقاتل نقل شده هست. مقاله حاضر نگاهی گذرا به این اشعار […]

حسینیه مشرق –    رجز نوعی شعر هست که سلحشوران و پهلوانان در شروع دوئل می قرائت کردند و اغراض متعدّدی از بیان آن داشتند. در روز عاشورا نیز یاران حضرت سیّدالشهداء(ع) و خود آن بزرگوار با رجزهایی به دوئل پرداخته اند که در کتب مقاتل نقل شده هست. مقاله حاضر نگاهی گذرا به این اشعار و محتوای آنان دارد.

  پیشگفتار

پنجاه سال پس از پیامبر بزرگوار اسلام، کسانی که خود را مسلمان معرفی  می کردند، آگاهانه امام معصوم(ع)، سید جوانان بهشت و پنجمین نفر از اهل بیت عصمت و طهارت را به گناه خارج شدن بر خلیفه وقت، همراه با همه خاندان و اصحابش به طرزی فجیع کشتن عام نمودند. سوال این هست که در این دوئل نابرابر چه کسانی و با چه عقیده ای خون خوب ترین اهل زمین را ریختند؟ آیا آنچنان که بخشی از مراجع گفته اند آنان شیعه امام حسین(ع) بوده اند؟ و اگر شیعه نبودند عقیده وی چه بوده هست؟ آیا در شعرهایی که در روز عاشورا رد و تبدیل گردیده اشاره ای به عقاید وی شده هست؟ به چه سبب کسانی که سر حضرت سیدالشهداء را از تن جدا کردند خود را مسلمان می دانستند؟ این چه اسلامی هست که پاره تن پیامبر (ص) را پاره می درند و تکبیر بیان می کنند و بانوان و دخترهای خاندان رسول خدا(ص) را به اسارت می برند و …

               یا نفس لا تخشی من الکفّار     وَاَبْشِری برحمه الجبّار

               مع النبیّ السیّد المختار            قَد قَطعوا بِبَغْیِهم یَساری

زیادتر بخوانید:

آیا امام حسین(ع) از اول به قصد کربلا حرکت کرد؟ یاد اباعبدالله(ع) مرهمی بر زخم های اسارت بود

فَاَصْلِهِم یا ربّ حَرَّ النّار[۲]

««ای نفس از کفّار نترس و در کنار پیامبر، سرور و برگزیدۀ خدا، تو را به رحمت خدای جبّار مژده باد. »

»این داد کیست؟ این بانگ رسای قمر منیر بنی هاشم هست که در گوش تاریخ پژواکی هماره دارد. این کلام بزرگ مردی هست که تلو معصوم هست و امام چهارم(ع) دربارﮤ او می فرماید: همانا عمویم عبّاس(ع) درجه ای در روز قیامت دارد که همه شهدا به آن غبطه می خورند.[۳]

[۳]و امام صادق(ع) می فرماید: خداوند رحمت کند عمویم عبّاس را، به  راستی او دارای ایمانی سخت و بصیرتی ژرف در دین بود.[۴]

[۴]چنین بزرگ مردی سپاه کوفه را کفّار معرّفی می کند. این رجز و سایر رجزهای اصحاب عاشورا به  خوبی نشان می دهد که قاتلان امام حسین(ع) تنها نام اسلام را یدک می کشیدند و عرصۀ دوئل عاشورا آوردگاه دو دین هست؛ یکی باطل و دیگری حق. گرچه پیروان یزید از حربۀ دین بر علیه دین استفاده می کردند و قصد داشتند خود را مالک دین حقیقی نمایش دهند ولی بصیرت اصحاب عاشورا نقاب دورویی را از چهرۀ یزیدیان کنار زده و واقعیت را بی پرده مورخ و وجدان بیدار مردم همۀ قرون و اعصار نمایانده هست.

پژوهش حاضر بر آن ست که با تکیه بر رجزهای اصحاب حضرت سیدالشهداء(ع) و بنی هاشم و شخص آن حضرت، ماهیت و اعتقاد قاتلان آن بزرگوار را افشا کند و نشان دهد که آنان نه فقط شیعه حضرت اباعبدالله(ع) بلکه سنی های محبّ اهل بیت هم نبوده اند. لکن ناصبیانی بوده اند که مورد لعن خدا و رسول۶ و اهل بیت: و همه مؤمنین اند.

دین باطل از کجا نشأت گرفت؟ و موضع اهل بیت: در برابر آن، چه بود؟

با غروب خورشید رسالت، واقعه ی سقیفه تشکیل شد و افرادی بر منبر پیامبر(ص) برآمدند که از خلافت آن حضرت فقط به بُعد حکومت سیاسی می اندیشیدند. آنان کلام رسول خدا(ص) در غدیرخم که امّت را به تمسّک به قرآن و اهل بیت فرمان داده بود آگاهانه زیرپا نهادند.[۵] [5] کسانی که نه وارثان علم پیامبر بودند و نه از طرف او برای خلافت تعیین شده بودند.

تلاش های اهل بیت رسول خدا(ص) یعنی امام عارفان، امیر مؤمنین حضرت علی بن ابی طالب(ع) و دختر گران قدر پیامبر(ص)، بانوی بانوان بهشت، حضرت صدّیقه طاهره، فاطمۀ زهرا (سلام اللَّه علیهما) برای احقاق حق مولی الموحدین و جلوگیری از انحراف به جایی نرسید و حمله به بیت شریف امام معصوم که علت شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیهما شد[۶] ابعاد دیگری از اغراض و انحراف حکومت را نمایان کرد.

پیامبر(ص) در ۲۳ سال دوران رسالت خود با سه گروه دشمن رو به رو شد و با وی به دوئل پرداخت که به ترتیب عبارت اند از: کفّار و مشرکین، یهود و منافقین؛ امّا تنها بر دو گروه نخست برنده شد و نتوانست منافقین را ریشه کن کند. سوال اینجاست که منافقین پس از رحلت پیامبر(ص) چه گردیدند؟

سوال اینجاست که منافقین پس از رحلت پیامبر(ص) چه گردیدند؟در مدّت بیست و پنج سال حکومت خلفا، هیچ کار کلیدی و مهمّی به بنی هاشم و به  ویژه به امیر مؤمنین واگذار نمی توان. بهانۀ خلفا این هست که قریش دوست ندارد هم نبوّت و هم خلافت در یک خانواده (اهل بیت) باشد.[۷]

[۷]در این سال های طولانی، نسلی به دنیا می آید که نه پیامبر را دیده و نه جانشین برحق وی را، و طبیعی هست که هیچ شناختی نسبت به امام زمان معصوم خود و جایگاه وی در اسلام ندارد. بدعت ها و انحراف ها یکی پس از دیگری توسّط خلفا پدید می آیند و نسل نوخاسته بی آن که بداند، آن بدعت ها را بخشی از دین می انگارد و گردن می نهد و عمل می نماید تا جایی که تبدیل به عادت می گردند. بُعد معرفتی دین به فراموشی سپرده می گردد و دین چکیده می گردد در اجرای پوسته ای  از اعمال عبادی که آن  هم کم  و  بیش توسّط حکام دست کاری شده بود، مثل: وضو و نماز جماعت و… و به  ویژه جهاد، بی آن که از اغراض معنوی و مشروعیّت آن پرسیده گردد.

جلوگیری از بیان و تدوین احادیث نبوی به دستاویز های واهی[۸]، امّت را از علوم نبوی محروم نمود و راه دسترسی به شناخت اهل بیت و فضایل وی را بست.

پس از رسول خدا(ص) بسیاری از اعراب مرتد گردیدند.[۹] [9] این مبحث به  خوبی نشان می دهد که اشخاص جزیره العرب، هنوز آن طور که باید و شاید، اسلام را نمی شناختند و ایمان وارد قلب هایشان نشده بود.

آیا شایسته نبود آن کسانی که خود را جانشین پیامبر(ص) معرّفی کرده بودند و قبایل مرتد را به ضرب شمشیر به اطاعت دو مرتبه از حکومت بازگرداندند، پیش از هر کار به آموزش و تربیت وی می پرداختند؟ امّا افسوس که اغراض سیاسی و عدم علم و آگاهی باعث شد که همین اعراب را به فتح کشورها فرستادند. بعضی از این فاتحان فجایعی آفریدند که تاریخ از بیان آن شرمگین هست.

آیا اذن داشتند که به کشورهای دیگر حمله کنند؟ مگر مشاهده نکردند که تمامی جنگ های زمان رسول خدا(ص) بر او تحمیل شده بود؟ آیا اسلام با شمشیر مردم را مسلمان کرد یا با محبّت؟ آیا مشاهده نکردند بلال ها و عمّارها در دوران مکّه زیر شکنجه تا پای فوت استقامت می کردند؟ آیا پیامبر(ص) آن ها را به زور سرنیزه مسلمان کرده بود، یا با نشان دادن اعتبار ها و مهر و محبّت؟ آیا خداوند جلّت عظمته نفرمود: «لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ»[۱۰]«اگر خشن و سخت دل بودی از دور وبرت پراکنده می شدند»؟

آیا امیر مؤمنین جهاد در راه خدا را دوست نداشت که در فتوحات دوران خلفا شرکت نکرد؟ پس به چه سبب در آخر عمر شریفش در جمل و صفین و نهروان شمشیر می زد؟ آیا او همان نیست که می فرمود: «واللَّه هزار ضربۀ شمشیر بر فرق من برایم گواراتر هست از این  که در بستر بمیرم»[۱۱]، پس لاجرم باید قبول کرد که آن حضرت نه حکومت خلفا را مشروع می دانست و نه فتوحات وی را.

علاوه بر این حکام برای بعضی از صحابه حق تشریع قائل گردیدند و هرجا که خواستند به اجتهاد خود عمل کردند، حتّی اگر خلاف نص قرآن بود.[۱۲]

[۱۲]به کار گماردن کارگزارانی از قبیل معاویه، مغیره بن شعبه، ولید بن عقبه بن أبی معیط، سمره بن جندب، عبداللَّه بن عامر بن کریز و امثال وی که از تقوا و اعتبار های اسلامی بی بهره بودند؛ برگی دیگر از کارنامۀ خلفا در این دوران هست.

در یک  کلام؛ جاهلیت عرب ـ که در دورۀ بیست و سه سالۀ رسالت پیامبر(ص) با زحمات طاقت فرسای آن بزرگوار و جان فشانی های امام علی(ع) چون آتشی زیر خاکستر شده بود و می رفت تا به کلّی نابود گردد ـ پس از پیامبر(ص) دوباره شعله ور شد و رئیس طلبی و دنیادوستی و زراندوزی و حبّ شهوات و… بعضی از اصحاب را واله کرد.

اسلام ناب که به فرمودۀ پیامبر(ص) تمسّک بی چون و به چه سبب از ثقلین (قرآن و اهل بیت) بود تا امّت هرگز ضاله نشود، به شعار «حسبنا کتاب اللَّه»[۱۳] فرو کاست و باعث دوری امّت از اهل بیت گردید. مردم دچار انحراف در عقیده و عمل شدند[۱۴] و مکتبی انحرافی تشکیل شد که گرچه نام اسلام را یدک می کشید، در تمامی اصول و فروع با اسلام ناب فاصله ها داشت.[۱۵] [15] در شروع، این اختلاف چندان مشهود نبود، امّا هرچه می گذشت زیادتر و زیادتر رخ می نمود.

ایّام خلافت امیر مؤمنین علی بن ابی طالب(ع) فرا رسید و مردمی که خسته از تبعیض ها و نا عدالتی ها بودند خواستار حکومت او گردیدند، حال آن که جز کمی از صحابه و یاران باتقوای آن حضرت کسی اسلام راستین الهی و پیشوای معصوم آن را نمی شناخت و به فرموده خود آن حضرت “ایّام خلافت امیر مؤمنین علی بن ابی طالب(ع) فرا رسید و مردمی که خسته از تبعیض ها و نا عدالتی ها بودند خواستار حکومت او گردیدند، حال آن که جز کمی از صحابه و یاران باتقوای آن حضرت کسی اسلام راستین الهی و پیشوای معصوم آن را نمی شناخت و به فرموده خود آن حضرت “افقها مه آلود و تاریک شده و صراط مستقیم و راه و روش سلوک زمان پیامبر تغییر یافته هست.”[۱۶] “[16] امام معصوم   -که جان رسول خدا(ص) و تبلور اسلام ناب بود- سریعا با کنار گذاشتن والیان فاسد، به تطهیر جامعه از بدعت ها همّت گماشت، امّا ناکثین و قاسطین و مارقین قد برافراشتند و سه جنگ ویرانگر را بر امیر مؤمنین تحمیل نمودند.[۱۷]  

[17]  امام(ع) همان گونه که پیامبر فرموده بود ابتدا با نصیحت و خیرخواهی و پس از آن از سر ناچاری به دوئل با فتنه گران پرداخت. حاصل این فتنه ها شکاف بین مسلمانان و پدیدار شدن نواصب و تضعیف حکومت علوی و تقویّت دشمنانی از قبیل معاویه و عدم تحقّق تطهیر جامعه از بدعت های دوران خلفا بود.  

 عدم شناخت مردم از خاندان رسول خدا را به  خوبی در اظهارات امام حسن مجتبی(ع) – هنگامی  که امیر مؤمنین وی را به کوفه فرستاد تا برای جنگ با ناکثین نیرو فراهم آورد- و عکس العمل سرد مردم کوفه شاهدیم.[۱۸] [18] آنان که به امام پیوستند، با آن کسانی که در جبهۀ مقابل بودند در علم و عمل و عقیده چندان تفاوتی نداشتند.

نسلی که پیامبر را ندیده بود و از اسلام فقط تعالیم خلفای سه گانه را می شناخت و بدنۀ کلیدی جامعه را تشکیل می داد، در این جنگ ها رودرروی اسلام نبوی اصیل ایستاد و وسیله دست دشمنان امیر مؤمنین شد، همان امیر مؤمنانی که پیامبر فرمود: یا علی، جز مؤمن کسی تو را دوست ندارد و جز منافق کسی با تو خصومت نمی ورزد.[۱۹]

[۱۹]تأسّف بار این هست که کسانی که در رکاب امام بودند نیز ـ جز عده ای بسیار اندک ـ شیعۀ سیاسی بودند، یعنی در عقیده و عمل پیرو خلفا و دوست دار وی بودند و امیر مؤمنین را، تنها برای حاکمیت خوب تر از دیگران می دانستند نه آن که وی را در جمیع جهات، امام معصوم و مقتدا و واجب الاطاعه بدانند. کم نبودند افرادی از سپاه امیر مؤمنین مثل ربیع بن خثیم که در جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین دچار تردید جدی بودند و حتی درخواست استعفا از جنگ        می کردند؛[۲۰] یا در اثنای جنگ از امیر مؤمنان(ع) می پرسیدند ” کم نبودند افرادی از سپاه امیر مؤمنین مثل ربیع بن خثیم که در جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین دچار تردید جدی بودند و حتی درخواست استعفا از جنگ        می کردند؛[۲۰] یا در اثنای جنگ از امیر مؤمنان(ع) می پرسیدند “ما نماز مطالعه می کنیم و آنان نیز نماز مطالعه می کنند. ما روزه می گیریم و آنان نیز روزه می گیرند و … آیا ما برحقیم یا آنان؟”

آیا ما برحقیم یا آنان؟”و امیر مؤمنین در جواب می فرمود: به عمار یاسر مراجعه کن؛ هنگامی که آن مرد از عمار همین سوال را می پرسد عمار می گوید: … موضع های ما اینک همان مواضعی هست که به روزهای بدر و اُحد و حنین در زیر پرچمهای پیامبر خدا(ص)داشتیم و آنان در موضع های احزاب مشرک آن روزها قرار دارند. آیا آن لشکر و یکایک افرادش را می بینی؟ به خدا سوگند چنان قصد داشتم که تمام کسانی که همراه معاویه آهنگ پیکار با ما کرده و از دینی که ما بر آنیم جدا  شده اند پیکری واحد بودند و من آن پیکر را به شمشیر می زدم و تکه تکه      می کردم…[۲۱]

[۲۱]یا امیرمؤمنان در جواب کسی که از تردید بعضی از مردم گزارش می داد که نمی دانند حق با خلفاست یا با امام علی(ع)، می فرمود: حق را بشناس اهل آنرا خواهی شناخت.[۲۲]

[۲۲]ریشه این عدم شناخت و سرگردانی، پیروی از پیشوایان باطلی هست که بیست و پنج سال به جای امام معصوم بر اریکه قدرت تکیه زدند و مردم را ضاله کردند. در زمان پیامبر(ص)، مرز بین حق و باطل معلوم بود و همه مردم، از پیامبر معصوم -که کردار و گفتار او فصل الخطاب بود- تبعیت می کردند. اما اینک سالها بود که حق و باطل به هم آمیخته بود و گروه ها و احزاب گوناگونی پدید آمده بودند. زمانی طولانی همراه با آرامش، لازم بود تا امیر مؤمنین بتواند به تدریج مردم را تربیت کند و اعتقادات آنان را اصلاح فرماید.

  دشمنان آن حضرت نیز این نکته را دریافته بودند. بنابراین علاوه بر سه جنگ ویرانگر که بر آن بزرگوار تحمیل نمودند، می کوشیدند تا موضع آن جناب نسبت به خلفا علنی گردد، و طبیعتاً اشخاص بی بصیرتی را که در سپاه آن حضرت بودند رودرروی او قرار دهند. در جنگ صفین کسی نظر آن حضرت را درمورد خلفا جویا شد. امام فرمود: حالا چه جای این سخن هست؟ علاوه بر این معاویه در نامه های مکرر اهتمام می کرد امام را به موضع گیری واضح درمورد خلفا مجبور کند و امیرمؤمنان همچنان طفره می رفت، چون که شرایط را مناسب نمی دید. روشن هست که اگر امام از خلفا و کارکرد آنان رضایت داشت آن را صریحا در شورای شش نفره پس از عمر بیان می فرمود. اما به عکس، آنجا که فرصتی می یابد و شرایط مقتضی هست، رأی خود را درمورد خلفا صریح و بی پرده باز می گوید.[۲۳]

[۲۳]اهل عراق بر خلاف اهل شام که بافت اجتماعی یکدستی داشتند، از قبیله های متفاوت و سرزمین های متفاوت با عقاید و سلایق و فرهنگ های متمایز و بعضاً متضاد بودند. اردوگاه های نظامی بصره و کوفه که هزاران جنگجو از قبایل و فرهنگ های متفاوت را در خود داشت، تبدیل به شهر شد و ساکنان آن، بی آنکه امام معصوم را بشناسند، در رکاب او به جنگ با شامیان پرداختند. 

 اوضاع عراق با توطئه های معاویه روز به روز بدتر می شد. مردم عراق اگر با معاویه می مبارزه کردند، نه به علت اسلام و اعتبار های آن بود؛ لکن به علت تفاخر جاهلی و جلوگیری از سیطرۀ شام بر عراق بود.

مردم عراق دو دسته بودند: اهل سنّتی که دوست دار خاندان پیامبر بودند و تا وقتی که منفعت های دنیوی شان در خطر نبود، در رکاب وی با شام می مبارزه کردند (هرچند همچنان به بدعت های خلفا پایبند بودند و در یک کلام تولّی داشتند ولی تبرّی نداشتند)، و دستۀ دیگر که کمتر بودند، دشمن اهل بیت و ناصبی بودند مثل خوارج و سرسپردگان به بنی امیّه و خون خواهان عثمان. البته تعداد کمی از شیعیان اهل بیت هم بودند که عدد آنان از چند هزار نفر تعرض نمی کرد و امیر مؤمنین زیادی از وی را برای ادار ۀ سرزمین های وسیع به اطراف و اکناف فرستاده بود.

امیر مؤمنین در اواخر حکومتش آرزو می کرد که ای کاش ده نفر از سربازان خود را بدهد و یک نفر از سپاهیانِ شام، از آن او باشد.[۲۴] [24] این نشان می دهد که بین عقاید اهل عراق و اهل شام چندان تفاوتی نبود وگرنه امام معصوم هرگز هیچ غیر شیعه ای را بر شیعه ترجیح نمی دهد.

نمونه های بسیاری از اعتراض یا دلخوری از کارکرد امام (برای مثال پس از جنگ جمل و درخواست غنیمت از امام).[۲۵][۲۵]یا عدم مشارکت و سکوت فوت بار در مقابل دعوت آن حضرت (برای مثال هنگامی  که امام فرمان جهاد با معاویه می داد).[۲۶] [26] یا فرار به جبهۀ دشمن را در این سال ها (از جنگ جمل تا شهادت امام) از این اشخاص، شاهدیم.[۲۷]

[۲۷]جنگ صفین هزاران کشته داشت تا جایی که بعضی از سربازان شام داد می زدند که عرب از بین رفت.[۲۸] [28] اگر هر کشته نمایندۀ یک خانواده باشد، این جنگ هزاران خانوادۀ عزادار در شام و عراق برجای نهاد. بر این تعداد، کشته های نهروان و خانواده های عزادار خوارج را بیفزایید؛ آن گاه سبب عدم اطاعت و سکوت و عدم اجابت دعوت امام معصوم در دو سال آخر حکومتش را درمی یابید. [29]

 [29]اعرابی که در بیابان ها به غارت گری روزگار می گذراندند، و بی آن که پیامبر را نگاه کنند یا تربیت گردند، ناگاه خود را در کاخ های تیسفون و سرزمین های آباد یافتند و در اموال حرام و لذّات گناه آلود غرق گردیدند؛ با حکومت امام(ع) نه  تنها از ادامۀ آن فتوحات و درآمدها و لذّت های غیر شرعی منع گردیدند؛ لکن در جنگ های داخلی و تحمیلی بی حاصل، اسیر فقر و رنج گردیدند و عزیزان خود را از دست دادند. این دنیاپرستان نه بصیرت صحیحی داشتند و نه می توانستند منشأ این مشکلات را شناسایی کنند. لاجرم با تبلیغات سوء معاویه و عمرو عاص و سایر دشمنان، مقصّر کلیدی را امام معصوم می نگاه کردند و عداوت او و خانواده و یاران باوفای عارف و اندک وی را در دل هایشان آبیاری می کردند. 

 با شهادت امیر مؤمنان(ع) که جان رسول خدا(ص) بود، خلافت به امام مجتبی(ع) رسید.

امام مجتبی(ع) مردم را برای جنگ با معاویه فراخواند و با عده ای از اهل کوفه و اطراف آن به  سوی مدائن رفت. در ساباط مدائن یکی از خوارج با خنجر به وی حمله برد و مجروح عمیق در ران آن حضرت که بر اسب نشسته بود ایجاد کرد، امام را به منزل عموی مختار بن ابی عبیده ثقفی بردند و به مداوای او پرداختند.[۳۰]

[۳۰]معاویه از طرفی با فرستادن لشکرهای کوچک و بزرگ و حمله به شهرها و روستاها و کشتار مردم بدون دفاع و غارت اموال و ایجاد ناامنی اهتمام داشت تا چنین به مردم عراق القا کند که امام مجتبی(ع) عاجز از برقرار کردن آرامش هست و به درد خلافت نمی خورد. از طرف دیگر با مکاتبه با بزرگان عراق، وی را به وعدۀ اموال و جایزه های شگرف تطمیع می کرد و از یاری با امام معصوم باز می داشت.

امام(ع) هنگامی که با تن مریض به کوفه باز می گشت، در اردوگاه نظامی خودش با پخش یک شایعۀ دروغین مورد غارت سپاه خودش قرار گرفت، به شکلی که اگر اندک شیعیان آن حضرت نبودند شهید می شد.

این حوادث نشان می دهد که از اسلام راستین و شیعیان پیامبر(ص) و علی(ع) جز کمی باقی نمانده بود. زاویۀ انحراف و دین دروغینی که در سقیفه پایه ریزی شده و در شروع ناچیز می نمود حالا به حدّی وسیع بود که دیگر نمی توانست به موازات اسلام نبوی و علوی ادامه طریق دهد.

اسلام دروغین رو در روی اسلام حقیقی قرار گرفته بود و دیگر نمی توانست اهل بیت: را تحمّل کند و یکی از این دو باید برچیده می شد. امام مجتبی(ع) هم می توانست چون برادرش امام حسین حماسه ای  چون عاشورا به وجود آورد؛ زیرا شهادت در راه خدا آرزوی همۀ آن بزرگواران بود، امّا مانع بزرگ دیگری باقی بود و آن عدم شناخت کوفیان از معاویه بود.

این مردم دنیا پرست، از دور وصف معاویه را شنیده بودند، ولی از نزدیک وی را ندیده بودند. جاسوسان معاویه از این دشمن غدّار و مکّار، چهره ای  ساخته بودند که تا واقعیّت فاصله ای  بسیار داشت. اگر امام تن به نبردی نابرابر می داد و کشته می شد، چه دستاوردی  به دست می آمد؟ معاویه پیروزمندانه می آمد و بر مسند خلافتی می نشست که با شمشیر کسب کرده بود و هیچ کس دربارۀ مشروعیّت یا عدم مشروعیّت او و حکومتش نمی پرسید؛ بنابراین امام(ع) پس از نظرخواهی از مردم دربارۀ جنگ با معاویه و اصرار مردم بر عدم جنگ، تن به صلحی تحمیلی داد؛ امّا شروطی برای این واگذاری حکومت قرار داد. از زمرۀ این شروط این بود که معاویه به احکام قرآن و سنّت پیامبر عمل کند و پس از خودش حکومت را به کسی ندهد.[۳۱]

 [31] امام(ع) به خوبی می دانست که معاویه به آن شروط عمل نخواهد کرد، لاجرم چهرۀ منافق و پلیدش افشا خواهد شد و همین گونه هم شد. معاویه پس از ورود به کوفه و گرفتن بیعت از همه در حضور همه عهد نامۀ صلح را پاره کرد و اظهار کرد: «من برای نماز و روزه با شما نجنگیدم، لکن قصد داشتم بر شما حکومت کنم و اینک به خواستۀ خود دست یافته ام، زین پس اگر کسی با من مخالفت کند، سر و کارش با شمشیر و تازیانۀ من می باشد.»[۳۲]

»[۳۲]معاویه سال چهل و یک هجری را سال سنّت و جماعت نامید؛[۳۳] زیرا دیگر کسی با او نمی مبارزه کرد و همۀ پیروان خلفا اینک خواسته یا ناخواسته به خلافت او تن داده بودند. در مساجد نمازهای جماعت شکوهمند برپا می شد، ولی در همین مساجد که از خراسان تا شمال آفریقا در همۀ شهرها وسیع بود، بر منبرها بر امام معصوم امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) لعن و سبّ می شد و هیچ  یک از پیروان خلفا اعتراض نمی کردند.[۳۴]

[۳۴]در ماه رمضان  مردم روزه می گرفتند و احکام شرعی خود را از فقیهان درباری -که بر سفرۀ رنگین بنی امیّه نشسته بودند- می پرسیدند، امّا هیچ کس از اهل بیت رسول خدا(ص) سؤال نمی کرد. اگر کسی نام علی بر فرزندش می نهاد، کشته می شد، تا چه رسد به آن که علاقه یا ارادتی از خودش نسبت به اهل بیت نشان دهد.

معاویه فرمان داد تا شیعیان را هرجا که یافتند بکشند[۳۵] و فرمان داد تا عالمان خودفروختۀ دربارش به جعل حدیث بپردازند و هرچه خوبی در پیامبر و اهل بیت اوست، به خلفای ناحق نسبت دهند و هرچه بدی در آنان یا در بنی امیّه هست به پیامبر و اهل بیت نسبت دهند.[۳۶]

[۳۶]کار به جایی رسید که از فراوانیِ احادیث دروغین به تنگ آمد و اظهار کرد: «حدیث دربارۀ مظلومیّت عثمان زیاد شده، زین پس دربارۀ فضائل خلفا و معاویه حدیث بسازید». معاویه بیست سال خلافت کرد و همۀ مخالفین خود را یا با شمشیر و یا با سم از پای درآورد. [۳۷]

[۳۷]ده سال ایّام امامت امام مجتبی(ع) در چنین جوّی سپری شد. معاویه پس از آن که مکررا امام مجتبی(ع) را مسموم کرد و نتیجه نگرفت، عاقبت با مشارکت دختر اشعث بن قیس منافق که همسر آن حضرت بود، وی را مسموم کرد و به شهادت رساند.[۳۸]

[۳۸]با شهادت امام مجتبی(ع) امامت به امام حسین(ع) رسید. ده سال دوران امامت حضرت مصادف با سال های انتهایی خلافت معاویه بود. فساد بنی امیّه چنان وسیع شده بود که حتّی پیروان خلفا به آن معترف بودند. معاویه برخلاف شروط صلح نامه برای فرزند آلوده اش یزید از همه بیعت گرفت. تنها امام حسین(ع) و دو نفر دیگر باقی ماندند که بیعت نکرده بودند. معاویه در سال شصت هجری درگذشت و خلافت به یزید رسید. یزیدی که واضحا شراب می خورد و زنا می کرد و کاری جز شکار و سگ بازی و میمون بازی نداشت.[۳۹]

[۳۹]اینک اسلام اموی که حاصل اسلام خلفای جور بود، باید تکلیفش را با خاندان نبوّت یعنی اسلام ناب نبوی، علوی، حسنی و حسینی روشن می کرد. دو دین رو در روی هم ایستاده بودند که هر دو مدّعی بودند جانشین پیامبرند. یکی با تمام اهرم های قدرت و ثروت یعنی زر و زور و تزویر و دیگری با امامت، پاکی، معصومیت، زهد، عبادت، جسارت، شرافت خانوادگی، و در یک کلام آینۀ تمام نمای خدا در زمین.

عاشورای سال شصت و یک هجری فرا رسید و مصیبت ای  که پیامبر(ص) از آن خبر داده بود رخ داد. امام حسین(ع) با اندک یاران با وفایش در نبردی نابرابر در کربلا شهید شد. آن هم نه به دست ایرانیان یا رومیان یا حبشیان، لکن به دست مردم کوفه؛ یعنی پیروان خلفا و بنی امیّه.

ابن زیاد با تطمیع و تهدید، کوفیان را دسته  دسته روانۀ کربلا می کرد، امّا گزارش ها می گوید که عدّۀ زیادی بین راه می فرار کردند. این ها آن گروه از پیروان خلفا بودند که دوست دار اهل بیت بودند. امّا آنان که در کربلا امام(ع) را محاصره کردند و حتّی به کودک شیرخوارش ترحّم نکردند، ناصبیانی بودند که کمر به خصومت اهل بیت بسته بودند.

در این مقاله با استناد به رجزهای اصحاب عاشورا و رجزهای بعضی از دشمنان، تقابل دو دین که از آن یاد نمودیم اثبات می گردد. پس نتیجه می گیریم که امام حسین(ع) را نه فقط شیعیانش نکشته اند، لکن اهل سنّتِ دوست دارِ اهل بیت هم نکشته اند.

رجز چیست؟

رجز نوعی از شعر عربی و از قدیمی ترین اوزان آن هست. بحر رجز از همۀ اوزان عربی آسان تر و بی تکلّف تر هست و شاید اولین فاز از مراحل شعر عربی بوده و گفته اند که نثر مسجّع موزون به مرور زمان ایّام به رجز تبدیل شده هست.    سادگی و روانی رجز باعث گردید تا بعضی از نقّادان قدیم ادب عرب، من جمله ابوالعلاء معرّی آن را «أخفض طبقه من الشّعر» یعنی کمترین درجۀ شعر بنامند. اولین کسی که رجز را طولانی و تبدیل به قصیده کرد، «أغلب عِجلی» هست که در زمان پیامبر(ص) می زیست. پس از آن عجّاج آن را به نهایت رساند. گفته اند أغلب عجلی و عجّاج در شعر رجز مثل امرؤالقیس[۴۰] و مُهَلهل[۴۱] در قصیده هستند.[۴۲]

[۴۲]رجز را بحر مزدوج هم بیان می کنند؛ زیرا قافیه در هر دو مصراع از یک بیت، مشترک هست. به طور مثال مالک اشتر در رجزی در جنگ صفین می فرماید:

آلیت ُ لا أرجع حتّی أضربا      بسیفی المصقول ضرباً معجباً

             أنا ابن خیر مذحج مرکّبا         من خیرها نفساً و أمّاً و أباً[۴۳]

به طور مثال مالک اشتر در رجزی در جنگ صفین می فرماید:بحر رجز در مقاصد متعدّدی بکار گرفته شده هست؛ من جمله بعضی از دانشمندان برای بیان مطالب علمی از این بحر استفاده نمود اند. مثل بیشتر الفیه ها؛ از صرف و نحو[۴۴] گرفته تا فقه و اصول[۴۵] و سایر رشته های علوم.[۴۶]

[۴۶]یا الفیه هایی که توسّط شاعران در مدایح[۴۷] یا مراثی یا مناقب[۴۸] اهل بیت: و دیگران سروده شده هست.

یا رجزهایی که پهلوانان و سلحشوران در میدان های دوئل، (ارتجالاً یا غیر ارتجالاً) سروده اند. در این نوشتار، سخن ما حول نوع موخر هست که پیشینه ای  طولانی در شعر عرب دارد و از پرداختن به انواع دیگر، به جهت اجتناب از إطالۀ کلام چشم می پوشیم.

وزن رجز طبق معمول تکرار واژۀ مستفعلن است[۴۹]، مثل این بیت از الفیه ابن مالک:

             مصلیاً علی النّبی المصطفی      و آله مستکملین الشّرفا

مستفعلن مستفعلن مستفعلن     مستفعلن مستفعلن مستفعلن

در فارسی هم این بحر با انواع سالم و غیرسالم و مثمن و مسدس و مربع و…  [50]

پی درج کرد:

[۲].  [50][2].

[3]. مناقب آل أبی طالب: ج ۳ ص ۲۵۶، بحار الأنوار: ج ۴۵ ص ۴۰٫»

[۳].

[۴]. وروی عن علیّ بن الحسین(ع): «رحم اللَّه العبّاس فلقد آثر وأبلی، وفدی أخاه بنفسه حتّی قطعت یداه، فأبدله اللَّه عزّ وجلّ منهما جناحین یطیر بهما مع الملائکه فی الجنّه کما جعل لجعفر بن أبی طالب، وأنّ للعبّاس عند اللَّه تبارک و تعالی منزله یغبطونها جمیع الشهداء یوم القیامه.»

»مقتل أبو مخنف: ص ۱۷۶، الأمالی: ص ۵۴۷ ح ۱۰، الخصال (الصدوق): ص ۶۸ ح ۱۰۱، بحار الأنوار: ج ۴۴ ص ۲۹۸ ح ۴ (عن الأمالی والخصال).

[۵]. [۴].

[۶]. وروی عن أبی  عبداللَّه الصادق(ع) أنّه قال: «کان عمّنا العبّاس بن علیّ نافذ البصیره، صلب الایمان، جاهد مع أبی عبداللَّه(ع) وأبلی بلاءاً حسناً ومضی شهیداً.

[۷]. »مقتل أبو مخنف: ص ۱۷۶، سر السلسله العلویه (أبی نصر البخاری): ص ۸۹٫٫٫ إِ در بارۀ متن حدیث غدیر و سندهای آن از طرق فریقین علاوه بر کتاب اعتبار مند و مفصّل «الغدیر» توان دارید به کتاب کم ظرفیت و پر فایدۀ (خطابۀ غدیر در آینۀ اسناد) از محمّد باقر انصاری مراجعه فرمایید.

در کتاب (الهجوم علی بیت فاطمه / عبدالزهراء مهدی) تمام راویان این واقعه را در چهارده قرن معرّفی نموده هست.

توصیف نهج البلاغه (ابن أبی الحدید): ج ۱ ص ۱۸۹: أَنَّهُ قَالَ عُمَرُ لِابْنِ عَبَّاسٍ:. بحار الأنوار: ج ۳۱ ص ۷۵ (عنه).

[۸]. المسترشد (الطبری): ص ۶۱۶ ح ۲۸۲: وروی عثمان بن أبی شیبه قال: حدثنا حریز عن الأعمش عن طارق بن شهاب قال: لما قدم عمر الشام لقیته أسقفتها ورؤسها، وقد تقدمه العباس بن عبد المطلب علی فرس، وکان العباس جمیلا بهیا، فجعلوا یقولون: هذا أمیرالمؤمنین، ویقولون له السلام علیک یا أمیرالمؤمنین فیقول: لست بأمیرالمؤمنین وأمیرالمؤمنین ورائی، وأنا واللَّه أولی بالامر منه، فسمعه عمر قال: ما هذا یا أباالفضل؟ قا: هو الذی سمعت، فقال: لکنی أنا وإیاک قد خالفنا بالمدینه من هو أولی بها منی ومنک، قال العباس: ومن هو؟ فقال: علی بن أبی طالب قل: فما الذی منعک وصاحبک أن تقدماه؟ فقال: خشیه أن یتوارثها عقبکم إلی یوم القیامه، وکرهنا أن تجتمع لکم النبوّه والخلافه!!.

قال له العبّاس: إن من حسدنا فإنّما یحسد رسول اللَّه.

تاریخ الطبری: ج ۳ ص ۲۸۹٫

[۹]. کتاب سلیم بن قیس: ص ۱۵۳: فلما تخوف أبو بکر أن ینصره الناس وأن یمنعوه بادرهم فقال له: کل ما قلت حق قد سمعناه بآذاننا وعرفناه ووعته قلوبنا، ولکن قد سمعت رسول اللَّه(ص) یقول بعد هذا: (إنا أهل بیت اصطفانا اللَّه وأکرمنا واختار لنا الآخره علی الدنیا، وإن اللَّه لم یکن لیجمع لنا أهل البیت النبوه والخلافه).

[۱۰]. فقال علی(ع): هل أحد من أصحاب رسول اللَّه(ص) شهد هذا معک؟ فقال عمر: صدق خلیفه رسول اللَّه، قد سمعته منه کما قال.

[۱۱]. وقال أبو عبیده وسالم مولی أبی حذیفه ومعاذ بن جبل: صدق، قد سمعنا ذلک من رسول اللَّه(ص).

تذکره الحفاظ (الذهبی): ج ۱ ص ۲: ومن مراسیل ابن أبی ملیکه ان الصدیق جمع الناس بعد وفاه نبیهم فقال إنکم تحدثون عن رسول اللَّه(ص) أحادیث تختلفون فیها والناس بعدکم أشد اختلافا فلا تحدثوا عن رسول اللَّه شیئا فمن سألکم فقولوا بیننا وبینکم کتاب اللَّه فاستحلوا حلاله وحرموا حرامه.

۲٫ الطبقات الکبری (ابن سعد): ج ۵ ص ۱۸۸: قال القاسم بن محمّد بن أبی بکر: إنّ الأحادیث کثرت علی عهد عمر بن الخطاب فأنشد الناس أن یأتوه بها فلما أتوه بها أمر بتحریقها.

.[۱۳] الطبقات الکبری (ابن سعد): ج ۲ ص ۳۳۶: قال محمود بن لبید: سمعت عثمان بن عفان علی منبر یقول: لا یحل لاحد یروی حدیثا لم یسمع به فی عهد أبی بکر ولا عهد عمر.

هنگامی که ابوبکر به مسند خلافت تکیه زد زیادی از اعراب مرتد گردیدند و جنگهای ردّه رخ داد که توصیف آنان در اکثرکتب تاریخ اسلام آمده هست من جمله در الفتوح (ابن اعثم کوفی): صص ۹ تا ۴۶٫

[۱۴]. [۱۰].

۲٫ آل عمران: ۱۵۹٫

[۱۶]. [۱۱].

.[۱۷]  قال أمیر المؤمنین(ع) فی خطبه یوم الجمل: «والذی نفس ابن أبی طالب بیده لألف ضربه بالسیف أهون علیَّ من میته علی الفراش». نهج البلاغه: ج ۲ ص ۲، الکلام ۱۲۳، الکافی: ج ۵ ص ۵۳ ح ۱ وح ۴، الجمل (المفید): ص ۱۹۰٫ الفتوح (ابن اعثم الکوفی): ج ۲ ص ۴۶۸، تاریخ الیعقوبی: ج ۲ ص ۲۰۹، ربیع الأبرار (الزمخشری): ج ۴ ص ۱۳۴، الفتوح (ابن اعثم الکوفی): ج ۲ ص ۴۶۸، المناقب (الخوارزمی): ص ۱۸۵، مطالب السؤول (محمّد بن طلحه الشافعی): ص ۲۱۳٫ ۲٫

[۱۸]. رک : اجتهاد در مقابل نص (سید عبدالحسین شرف الدین/ ترجمه علی دوانی).

[۱۹]. [۱۳] صحیح البخاری: ج ۷ ص ۹: عن ابن عبّاس قال: لما حضر رسول اللَّه(ص) وفی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب قال النبیّ(ص) هلم اکتب لکم کتاباً لا تضلّوا بعده، فقال عمر: إنّ النبیّ(ص) قد غلب بر علیه الوجع وعندکم القرآن، حسبنا کتاب اللَّه، فاختلف أهل البیت فاختصموا منهم من یقول قربوا یکتب لکم النبیّ(ص) کتاباً لن تضلّوا بعده ومنهم من یقول ما قال عمر، فلمّا أکثروا اللغو والاختلاف عند النبیّ(ص) قال رسول اللَّه(ص) قوموا.

۳٫ وانظر: المسترشد: ص ۶۸۱، الأمالی (المفید): ص ۳۶ ح ۳، بحار الأنوار: ج ۲۲ ص ۴۷۴ ح ۲۱۲٫

۱٫ مسند أحمد: ج ۱ ص ۳۲۴ و۳۳۶، صحیح مسلم: ج ۵ ص ۷۶، السنن الکبری (النسائی): ج ۳ ص ۴۳۳ ح ۵۸۵۲، صحیح ابن حبان: ج ۱۴ ص ۵۶۲٫

۲٫ [۱۴]. نهج البلاغه خطبه ۳ (شقشقیه).

 1. بازشناسی دو مکتب (ترجمه معالم المدرستین) سید مرتضی عسکری / ترجمه محمدجواد کرمی. [۱۶].

۱٫ نهج البلاغه ، خطبه ۹۲ ؛ توصیف نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج ۷، ص ۹۱٫

[۲۵]. [۱۷] معانی الأخبار: ص ۲۰۴ ح ۱: قال الصادق(ع): قال رسول اللَّه(ص) لأمّ سلمه: یا أمّ سلمه، اسمعی واشهدی هذا علیّ بن أبی طالب سیّد المسلمین، وإمام المتّقین، وقائد الغرّ المحجّلین، وقاتل الناکثین والمارقین والقاسطین.

[۲۶]. قلت: یا رسول اللَّه، من الناکثون؟ قال: الذین یبایعونه بالمدینه وینکثونه بالبصره.

[۲۷]. قلت: من القاسطون؟ قال: معاویه وأصحابه من أهل الشام.

[۲۸]. قلت من المارقون؟ قال: أصحاب النهروان.

[۲۹]. [۱۸].

.[۳۰]  توصیف الاخبار (القاضی النعمان): ۱: ۳۸۲ – ۳۸۶/۳۲۴٫

[۳۱]. [۱۹].

[۳۲]. سنن الترمذی: ج ۵ ص ۳۰۶ ح ۳۸۱۹، الأمالی (الصدوق): ص ۱۹۷ ح ۲۰۸: قال رسول اللَّه(ص): إنّ اللَّه عزّ وجلّ قد عهد إلیَّ أنّه لا یحبّک إلّا مؤمن، ولا یبغضک إلّا منافق.

[۳۳]. ۳٫

وقعه صفّین، ابن مزاحم المنقری/ ص ۱۱۵٫

۱٫

همان/ ص ۳۲۲٫

کتاب الأمالی (الشیخ الفید).

[۳۴]. ص ۳ / المجلس الأول / ح ۳ .

 1.

نهج البلاغه…

[۳۵]. نهج البلاغه / خطبه ۹۶٫ [۲۵]. دعایم الاسلام (القاضی النعمان): ۱: ۳۹۵، باب الحکم فی غنایم اهل البغی. [۲۶]. معانی الاخبار (الصدوق): ۳۰۹ –۳۱۰/ ۱، دعائم الإسلام (القاضی النعمان): ج ۱ ص ۳۹۰، الأغانی (أبی الفرج الأصفهانی): ج ۱۶ ص ۴۴۴٫

[۲۷].

منهم: یزید بن حجبه، خالد بن معمر، قیس بن قره بن حبیب، مصقله بن هبیره، وغیرهم کثیر من وجوه العرب والقبایل، انظر توصیف الاخبار: ۲: ۹۶، و انساب الاشراف (البلاذری)، البدایه والنهایه (ابن کثیر): ۷: ۳۴۳، عنهم الکورانی فی جواهر التاریخ: ۳: ۳۸٫٫٫»، [۲۸]. الفتوح (ابن اعثم الکوفی): ۳: ۱۷۰، مناقب آل أبی طالب: ج ۲ ص ۳۶۳، بحار الأنوار: ج ۳۲ ص ۵۸۸٫

[۲۹]. نهج البلاغه: ج ۱ ص ۱۸۷، الخطبه: ۹۷٫

[۳۰] الاخبار الطوال (الدینوری): ص ۲۱۷، البدایه والنهایه (ابن کثیر): ج ۸ ص ۱۶، دلایل الشرائع (الصدوق): ج ۱ ص ۲۲۱، الإرشاد (المفید): ج ۲ ص ۱۲٫ [۳۱].

[۳۶]. الفتوح (ابن اعثم الکوفی): ج ۴ ص ۲۹۰، مطالب السؤول (محمّد بن طلحه الشافعی):۳۵۷، الفصول المهمّه (ابن الصباغ): ج ۲ ص ۷۲۸٫

[۳۷]. [۳۲]. المصنف (ابن أبی شیبه الکوفی): ج ۷ ص ۲۵۱ ح ۲۳: قال سعید بن سوید: صلّی بنا معاویه الجمعه بالنخیله فی الضحی ثمّ خطبنا فقال: ما قاتلتکم لتصلوا ولا لتصوموا ولا لتحجوا ولا لتزکوا، وقد أعرف أنکم تفعلون ذلک، ولکن إنما قاتلتکم لا تأمر علیکم، وقد أعطانی الله ذلک وأنتم له کارهون. [۳۳]. الأربعین (الماحوزی): ص ۱۰۰: وما یشهد بذلک أنّ المذکور فی تواریخهم وسیرهم أنّ أوّل من سمّاهم بأهل السنّه والجماعه معاویه أو یزید ابنه. ذکر ابن بطه فی الإبانه: أنّ معاویه سمّی سنه أربعین سنه اجتماع الناس بر علیه سنّه وجماعه. وذکر الکرابیسی وهو من أهل الظاهر: أنّه إنّما سمّی هذا الاسم یزید بن معاویه لما دخل رأس الحسین(ع)، فکان کلّ من دخل من ذلک الباب سمّی سنیّا. وذکر العسکری من عظمائهم وذوی الأمانه عندهم: أنّ معاویه سمّی ذلک العام عام السنّه. وذکر ابن عبد ربه فی کتاب العقد، قال: لمّا صالح الحسن(ع) معاویه سمّی ذلک العام الجماعه. [۳۴]. انظر الصوارم المهرقه (الشهید التستری): ۲۲۴، قال: ثمّ سبّ معاویه وبنو أمیّه أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب(ع) علی المنابر ثمانین سنه.

کتاب سلیم بن قیس: ص ۳۱۴: قامت الخطباء فی کل کوره ومکان وعلی کل المنابر بلعن علیّ بن أبی طالب(ع)والبراءه منه والوقیعه فیه وفی أهل بیته: بما لیس فیهم، واللعنه لهم. ثم کتب إلی عماله: إن الحدیث فی عثمان قد کثر وفشا فی کل مصر، فادعوا الناس إلی الروایه فی معاویه وفضله وسوابقه، فإن ذلک أحب إلینا وأقر لأعیننا، وأدحض لحجه أهل هذا البیت، وأشد علیهم، فقرأ کل أمیر وقاض کتابه علی الناس، فأخذ الرواه فی فضائل معاویه علی المنبر فی کل کوره وکل مسجد زورا، وألقوا ذلک إلی معلمی الکتاتیب فعلموا ذلک صبیانهم، کما یعلمونهم القرآن، حتی علموه بناتهم ونساؤهم وحشمهم، فلبثوا بذلک ما شاء الله، الخبر

[۳۸]. معجم البلدان (الحموی): ج ۳ ص ۱۹۱: قال الرهنی:. لعن علیّ بن أبی طالب رضی اللَّه عنه، علی منابر الشرق والغرب، الخ. [۳۵].

[۳۹]. کتاب سلیم بن قیس: ص ۳۱۶: ثم اشتد البلاء بالأمصار کلها علی شیعه علی وأهل بیته:، وکان أشد الناس بلیه أهل الکوفه لکثره من بها من الشیعه. واستعمل علیهم زیادا أخاه وضم إلیه البصره والکوفه وجمیع العراقین.

[۴۰]. وکان یتتبع الشیعه وهو بهم عالم لأنه کان منهم فقد عرفهم وسمع کلامهم أول شئ.

[۴۱]. فقتلهم تحت کل کوکب وحجر ومدر، وأجلاهم وأخافهم وقطع الأیدی والأرجل منهم وصلبهم علی جذوع النخل وسمل أعینهم وطردهم وشردهم حتی انتزعوا عن العراق. (

[۴۲]. منهم: حجر بن عدی واصحابه الذین قتلوا صبراً بأمر من معاویه فی مرج العذراء، تاریخ دمشق (ابن عساکر): ج ۱۲ ص ۲۱۴ – ۲۱۷٫

[۴۳]. ومنهم: عمرو بن الحمق، من السابقین الذین رجعوا إلی أمیر المؤمنین(ع)، وکتب الحسین(ع) فی جواب کتاب کتب إلیه معاویه لعنه اللَّه: «أو لست قاتل عمرو بن الحمق مالک رسول النبیّ(ص)، العبد الصالح الذی أبلته العباده، فنحل جسمه، وصفَّرت لونه.

[۴۴]. »، فکان عمرو شگرف المنزله عند أمیر المؤمنین والحسن والحسین:، قتله معاویه لعنه اللَّه علی حصن الموصل، ورفعوا رأسه علی القناه وهو أوّل رأس انتصاب علی الرمح فی الإسلام، وکان شهادته فی زمن الحسین(ع).

[۴۵]. اختیار معرفه الرجال (الطوسی): ج ۱ ص ۲۴۸ ح ۹۶٫

[۴۶]. مثل: عنوان الشرف فی وشی النجف

ومنهم: محمّد بن أبی بکر، قتله معاویه فی سنه ۳۸ بید معاویه بن حدیج وأحرقوه فی جوف جیفه حمار. للشیخ محمد بن الشیخ طاهر السماوی المولود بالسماوه فی ۱۲۹۴ و المتوفی بالنجف ۱۳۷۰ أوله:

                                    أحمد من قد أنشأ السماء              و الأرض و امتازهما إنشاء

                                    و بعد فالمذنب ذو المساوی            محمد بن طاهر السماوی‏

                                    یقول خذ إلیک عنوان الشرف         أرجوزه تضمن تاریخ النجف‏

تاریخ الطبری: ج ۴ ص ۷۸٫ أومنهم: مالک الأشتر، فقد دسّ السمّ لمالک الأشتر، فأقبل الذی سقاه إلی معاویه فأخبره بمهلک الأشتر فقام معاویه خطیباً وقال: أمّا بعد: فإنّه کانت لعلیّ یمینان قطعت إحداهما یوم صفّین یعنی عمّار بن یاسر، وقطعت الأخری الیوم یعنی الأشتر.

تاریخ الطبری: ج ۴ ص ۷۱٫

[۴۷]. [۳۶].

[۴۸]. انظر کتب: کتاب الأربعین (محمّد طاهر القمّی الشیرازی): ص ۲۸۹، احادیث ام المؤمنین عائشه (مرتضی العسکری): ج ۲ ص ۱۱، حیاه الإمام الحسین(ع) (الشیخ باقر شریف القرشی): ج ۲ ص ۱۵۴٫

[۴۹]. [۳۷]… کتاب سلیم بن قیس: ص ۳۱۷ : وکتب معاویه إلی عماله: انظروا من قبلکم من شیعه عثمان ومحبیه وأهل بیته وأهل ولایته والذین یرون فضله ویتحدثون بمناقبه، فأدنوا مجالسهم وأکرموهم وقربوهم وشرفوهم، واکتبوا إلی بکل ما یروی کل رجل منهم فیه واسم الرجل واسم أبیه وممن هو).

[۵۰]. ففعلوا ذلک حتی أکثروا فی عثمان الحدیث وبعث إلیهم بالصلات والکسی وأکثر لهم القطائع من العرب والموالی. فکثروا فی کل مصر وتنافسوا فی المنازل والضیاع واتسعت علیهم الدنیا.

مراجعو مراجع:

فلم یکن أحد یأتی عامل مصر من الأمصار ولا قریه فیروی فی عثمان منقبه أو یذکر له فضیله إلا کتب اسمه وقرب وشفع.

۱٫ أ فلبثوا بذلک ما شاء الله.

۲٫ ثم کتب بعد ذلک إلی عماله: (أن الحدیث قد کثر فی عثمان وفشا فی کل قریه ومصر ومن کل ناحیه، فإذا جاءکم کتابی هذا فادعوا الناس إلی الروایه فی أبی بکر وعمر، فإن فضلهما وسوابقهما أحب إلی وأقر لعینی وأدحض لحجه أهل هذا البیت وأشد علیهم من مناقب عثمان وفضائله). فقرأ کل قاض وأمیر من ولاته کتابه علی الناس، وأخذ الناس فی الروایات فی أبی بکر وعمر وفی مناقبهم. ثم کتب نسخه جمع فیها جمیع ما روی فیهم من المناقب والفضائل، وأنفذها إلی عماله وأمرهم بقرائتها علی المنابر وفی کل کوره وفی کل مسجد.

۳٫ وأمرهم أن ینفذوا إلی معلمی الکتاتیب أن یعلموها صبیانهم حتی یرووها ویتعلموها کما یتعلمون القرآن وحتی علموها بناتهم ونسائهم وخدمهم وحشمهم.الاحتجاج (لطبرسی): ج ۲ ص ۱۷: وفیه: وکتب معاویه إلی جمیع عماله فی جمیع الأمصار: أن لا تجیزوا لأحد من شیعه علی وأهل بیته شهاده، وانظروا قبلکم من شیعه عثمان ومحبیه ومحبی أهل بیته وأهل ولایته، والذین یروون فضله ومناقبه فأدنوا مجالسهم، وقربوهم، وأکرموهم، واکتبوا بمن یروی من مناقبه واسم أبیه وقبیلته، ففعلوا، حتی کثرت الروایه فی عثمان وافتعلوها لما کان یبعث إلیهم من الصلات والخلع والقطایع، من العرب والموالی، وکثر ذلک فی کل مصر، وتنافسوا فی الأموال والدنیا، فلیس أحد یجئ من مصر من الأمصار فیروی فی عثمان منقبه أو فضیله إلا کتب اسمه، وأجیز، فلبثوا بذلک ما شاء الله.

۴٫ ثم کتب إلی عماله: إن الحدیث فی عثمان قد کثر وفشا فی کل مصر، فادعوا الناس إلی الروایه فی معاویه وفضله وسوابقه، فإن ذلک أحب إلینا وأقر لأعیننا، وأدحض لحجه أهل هذا البیت، وأشد علیهم، فقرأ کل أمیر وقاض کتابه علی الناس، فأخذ الرواه فی فضائل معاویه علی المنبر فی کل کوره وکل مسجد زورا، وألقوا ذلک إلی معلمی الکتاتیب فعلموا ذلک صبیانهم، کما یعلمونهم القرآن، حتی علموه بناتهم ونساؤهم وحشمهم، فلبثوا بذلک ما شاء الله، الخبر[۳۸]. عیون الأنباء (ابن أبی أصیبعه): ص ۱۷۴: وقال فیه: وفی تاریخ الطبری أن الحسن بن علی رضی اللَّه عنهما مات مسموما فی أیام معاویه وکان عند معاویه کما قیل دهاء فدس إلی جعده بنت الأشعث بن قیس وکانت زوجه الحسن رضی اللَّه عنه شربه وقال لها إن قتلت الحسن زوجتک بیزید فلما توفی الحسن بعثت إلی معاویه تطلب قوله فقال لها فی الجواب أنا أضن بیزید. مع الفحص لم نجده فی تاریخ الطبری، ویمکن أن حذفوه من طبعته الفعلیّه أو من نسخته المعروفه.

۵٫  الإرشاد (المفید): ج ۲ ص ۱۵٫[۳۹]. تاریخ الیعقوبی: ج ۲ ص ۲۲۰: وفیه: وکتب معاویه إلی زیاد، وهو بالبصره، أن المغیره قد دعا أهل الکوفه إلی البیعه لیزید بولایه العهد بعدی، ولیس المغیره بأحق بابن أخیک منک، فإذا وصل إلیک کتابی فادع الناس قبلک إلی مثل ما دعاهم إلیه المغیره، وخذ علیهم البیعه لیزید.

۶٫ فلما بلغ زیادا وقرأ الکتاب دعا برجل من أصحابه یثق بفضله وفهمه، فقال: إنی أرید أن آتمنک علی ما لم آتمن بر علیه بطون الصحائف، ایت معاویه فقل له: یا أمیر المؤمنین إن کتابک ورد علی بکذا، فما یقول الناس إذا دعوناهم إلی بیعه یزید، وهو یلعب بالکلاب والقرود، ویلبس المصبغ، ویدمن الشراب، ویمشی علی الدفوف، وبحضرتهم الحسین بن علیّ، الخبر.[۴۰]. امرؤالقیس بن حُجرالکندی: امیر بنی أسد از شعرای زمان جاهلیت پیش از اسلام و برترین آنان به علت پهنه خیال و بیان احساس حقیقی وژرفای ادراک و قدرت عکس و آوردن معانی کامل در عبارات موجز هست.

۷٫ [۴۱]. عدیّ بن ربیعه التغلبی سرشناس به مُهلهِل: دایی امرؤالقیس و از شعرای نام آور دوران جاهلیت هست. (المجانی الحدیثه، ج ۱، فؤاد إفرام البستانی، چاپ دارالمشرق، بیروت، ۱۹۹۳).

۸٫ [۴۲]. التّونجی، محمّد، المعجم المفصّل فی الأدب ۲: ۴۷۲، نشردارالکتب العلمیّه، بیروت، ۱۹۹۳ م و نیز ببینید به مقاله ارجوزه در فضایل امیرالمومنین(ع)، آیه اللَّه العظمی خوئی (ره)، بخش مقدمه به قلم نگارنده این سطور، مجله سفینه، شماره ۱۳، ص ۱۶۳٫

۹٫ [۴۳]. وقعه صفین (المنقری): ۱۷۴، الفتوح (ابن اعثم الکوفی): ج ۳ ص ۱۵، المناقب (الخوارزمی): ص ۲۱۶٫

۱۰٫ [۴۴]. مثل: الفیه ابن مالک در نحو که بر آن توصیف های زیاد نوشته اند.[۴۵].

۱۱٫أ مثل: الالفیه النفلیه از شهید اوّل محمد بن مکی (م ۷۸۶ ق).[۴۶].

۱۲٫  مثل: عنوان الشرف فی وشی النجفمجموعه نام تاریخی لأرجوزه فی تاریخ النجف و هی ألفیه و زیاده نصف الألف. للشیخ محمد بن الشیخ طاهر السماوی المولود بالسماوه فی ۱۲۹۴ و المتوفی بالنجف ۱۳۷۰ أوله:و تمامه ألف و مائتان و خمسون بیتا، رأیته بخطه ضمن مجموعه من أرجوزاته، و طبع بالنجف ۱۳۶۰ و زید بر علیه فصار ألف و نصف ألف. أورد فیه من المعجزات المنقوله سبع عشر، و مما رآها بعینه خمسه، و أورد سبعین بیتا من بیوتات النجف فی خمسین فصلا فی ۹۵ ص.

۱۳٫ الذریعه الی تصانیف الشیعه / شیخ آغا بزرگ طهرانی / رقم ۲۲۶۵٫[۴۷].

۱۴٫ مثل الفیه شیخ أزری که در مدح امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) سروده هست.[۴۸].

۱۵٫ مثل الفیه آیه اللَّه العظمی خوئی (ره) که در بیان مناقب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) سروده هست.[۴۹].

۱۶٫ نیز دارد که پرداختن به ساختار آنان از غرض این بحث خارج هست.

۱۷٫ رک: دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، واژه (رجز)، موسسه دهخدا، تهران، ۱۳۷۰ ه.

۱۸٫

۱۹٫ أحادیث أم المؤمنین عائشه، السیّد مرتضی العسکری، المتوفّی: معاصر، الطبعه الخامسه، ۱۴۱۴، نشر: التوحید للنشر.

۲۰٫ الاحتجاج، الشیخ أحمد بن علیّ الطبرسی، المتوفّی: ۵۴۸ (ه.

۲۱٫ ق)، تحقیق، تعلیق وملاحظات: السیّد محمّد باقر الخرسان، نشر: دار النعمان للطباعه والنشر، النجف الأشرف، ۱۳۸۶ (ه.

۲۲٫ الأخبار الطوال، ابن قتیبه الدینوری، المتوفّی: ۲۷۶ (ه.ق)، تحقیق: عبد المنعم عامر، الطبعه الأولی، ۱۹۶۰، نشر: دار إحیاء الکتب العربی.

۲۳٫ ۴٫ الاختصاص، الشیخ المفید، المتوفّی: ۴۱۳ (ه.

۲۴٫ ق)، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، السیّد محمود الزرندی، نشر: دار المفید للطباعه والنشر والتوزیع، بیروت، ۱۴۱۴ (ه.ق)، الطبعه الثانیه.۵٫

۲۵٫  اختیار معرفه الرجال، الشیخ الطوسی، المتوفّی: ۴۶۰ (ه.ق)، تحقیق: السیّد مهدی الرجائی، نشر: مؤسّسه آل البیت: لإحیاء التراث، شهر قم، ۱۴۰۴ (ه.

۲۶٫ 6. الأربعون، محمّد طاهر القمّی الشیرازی، المتوفّی: ۱۰۹۸ (ه.

۲۷٫ ق)، تحقیق: السیّد مهدی الرجائی، نشر: المحقّق، ۱۴۱۸ (ه.ق)، الطبعه الأولی.

۲۸٫ ۷٫ الإرشاد، الشیخ المفید، المتوفّی: ۴۱۳ (ه.

۲۹٫ ق)، تحقیق: مؤسّسه آل البیت: لتحقیق التراث، بیروت، ۱۴۱۴ (ه.۸٫

۳۰٫  الأغانی، أبی الفرج الأصفهانی، المتوفّی: ۳۵۶ (ه.ق)، نشر: دار إحیاء التراث العربی.

۳۱٫ ۹٫ الأمالی، الشیخ الصدوق، المتوفّی: ۳۸۱ (ه.

۳۲٫ ق)، تحقیق: قسم الدراسات الإسلامیّه، مؤسسه البعثه، شهر قم، نشر: مرکز الطباعه والنشر فی مؤسسه البعثه، ۱۴۱۷، الطبعه الأولی.۱۰٫

۳۳٫ الأمالی، الشیخ المفید، المتوفّی: ۴۱۳ (ه.ق)، تحقیق: حسین الأستاد ولی، علی أکبر الغفّاری، نشر: دار المفید للطباعه والنشر والتوزیع، بیروت، ۱۴۱۴ (ه.

۳۴٫ 11.أنساب الأشراف، أحمد بن یحیی بن جابر (البلاذری)، المتوفّی: ۲۷۹ (ه.

۳۵٫ ق)، تحقیق: الدکتور محمّد حمید اللَّه، نشر: معهد المخطوطات بجامعه الدول العربیه بالاشتراک مع دار المعارف بمصر.۱۲٫

۳۶٫  بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمّه الأطهار:، العلاّمه المجلسی، المتوفّی: ۱۱۱۱ (ه.ق)، الطبعه الثانیه المصححه، نشر: مؤسسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۳ (ه.۱۳٫

۳۷٫  البدایه والنهایه، ابن کثیر، المتوفّی: ۷۷۴ (ه.ق)، تحقیق: علی شیری، الطبعه الأولی، ۱۴۰۸، نشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت – لبنان.۱۴٫

۳۸٫ تاریخ الطبری، محمّد بن جریر الطبری، المتوفّی: ۳۱۰ (ه.ق)، تحقیق: نابغه من العلماء الأجلاء، الطبعه الرابعه، ۱۴۰۳، نشر: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات – بیروت – لبنان.

۳۹٫ ۱۵٫تاریخ الیعقوبی، الیعقوبی، المتوفّی: ۲۸۴ (ه.

۴۰٫ ق)، نشر: دار صادر – بیروت – لبنان.۱۶٫

۴۱٫ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، المتوفّی: ۵۷۱ (ه.ق)، تحقیق: علیّ شیری، نشر: دار الفکر للطباعه والنشر والتوزیع – بیروت – لبنان، ۱۴۱۵٫۱۷٫

۴۲٫ تذکره الحفاظ، الذهبی، المتوفّی: ۷۴۸ (ه.ق)، نشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت – لبنان.

۴۳٫ ۱۸٫الجمل، الشیخ المفید، المتوفّی: ۴۱۳ (ه.ق)، تحقیق ونشر: مکتبه الداوری، شهر قم.

۴۴٫ ۱۹٫جواهر التاریخ، الشیخ علیّ الکورانی العاملی، المتوفّی: معاصر، الطبعه الأولی، سال الطبعه ۱۴۲۶، نشر: دار الهدی.۲۰٫

۴۵٫ حیاه الإمام الحسین۷، الشیخ باقر شریف القرشی، المتوفّی: معاصر، الطبعه الأولی، ۱۳۹۴، مطبعه الآداب – النجف الأشرف.۲۱٫ خزانه الأدب، البغدادی، المتوفّی: ۱۰۹۳ (ه.

۴۶٫ ق)، تحقیق: محمد نبیل طریفی/ إمیل بدیع الیعقوب، الطبعه الأولی، ۱۹۹۸ (م)، نشر: دار الکتب العلمیه.۲۲٫

۴۷٫ الخصال، الشیخ الصدوق، المتوفّی: ۳۸۱ (ه.ق)، تحقیق، تصحیح وتعلیق: علی أکبر الغفّاری، نشر: منشورات جماعه المدرّسین فی الحوزه العلمیه فی شهر قم المقدّسه، ۱۴۰۳٫

۴۸٫ ۲۳٫ دعائم الإسلام، القاضی النعمان المغربی، المتوفّی: ۳۶۳ (ه.

۴۹٫ ق)، تحقیق: آصف بن علی أصغر فیضی، نشر: دار المعارف، القاهره، ۱۳۸۳٫۲۴٫ الذریعه، آقا بزرگ الطهرانی، المتوفّی: ۱۳۸۹ (ه.

۵۰٫ ق)، نشر: دار الأضواء، بیروت، ۱۴۰۳ (ه.ق)، الطبعه الثالثه.

۵۱٫ ۲۵٫ ربیع الأبرار ونصوص الأخبار، الزمخشری، المتوفّی: ۵۳۸ (ه.

۵۲٫ ق)، تحقیق: عبد الأمیر مهنا، الطبعه الأولی، ۱۴۱۲، نشر: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات – بیروت.۲۶٫

۵۳٫  سر السلسله العلویه، أبی نصر البخاری، المتوفّی: ح ۳۴۱ (ه.ق)، تحقیق: السیّد محمّد صادق بحر العلوم، الطبعه الأولی، ۱۴۱۳، نشر: انتشارات شریف الرضی.۲۷٫

۵۴٫ سنن الترمذی، الترمذی، المتوفّی: ۲۷۹(ه.ق)، تحقیق: تحقیق: عبد الوهاب عبد اللطیف، الطبعه الثانیه، ۱۴۰۳، نشر: دار الفکر للطباعه والنشر والتوزیع – بیروت – لبنان.

۵۵٫ 28. سنن النسائی، النسائی، المتوفّی: ۳۰۳ (ه.ق)، الطبعه الأولی، ۱۳۴۸، نشر: دار الفکر للطباعه والنشر والتوزیع – بیروت – لبنان.

۵۶٫ 29. شرح الأخبار فی فضائل أئمّه الأطهار:، القاضی النعمان المغربی، المتوفّی: ۳۶۳ (ه.ق)، تحقیق: السیّد محمّد الحسینی الجلالی، نشر: مؤسسه النشر الإسلامی التابعه لجماعه المدرّسین بقم المشرّفه.

۵۷٫ ۳۰٫ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، المتوفّی: ۶۵۶ (ه.

نویسنده:

سید مرتضی موسوی گرمارودی: دکتری علوم قرآن و حدیث، استاد یار و عضو هیئت علمی گروه معارف اسلامی دانشگاه علوم پزشکی مشهد

*فصلنامه سفینه شماره ۵۶